سفارش تبلیغ
صبا

3+1 هنگولـــیدهـــ (بچهـــ های وبتـسایتــی )

خوش اومدیـــــــــــــــــــن .... هوااااای دلتــــون خـــوش

ثــآبتـــ :)

ســـــ:)ـــلام علیکم

اینم وب گروهی ما

ما کی هستیم؟

خُ ما سه تا دختر وبســآیتــی هستیم
+
یک پسر مهربون

 ک همش هَنگیم خیر سَرمون

ن بی ادبیم ن باادب

مُخ نزن ک مُخِتو میزنیم

بازم حَباست باچه

اومدی دَسُ پاتو گم نکنی

ما اینجا پَلاسیم

از خـلُ چـل هـای دیـگـه هم استقبال میکنیم

+
سهـــ نفرمـــونــــ .... فرانـــــکــــ * نفــــس *... مهدیهــــ 16 و با افتخـــآااااارررررر ســــیـــد محمـــد موسوی ..
 
بچـــهــ ها ما به چنـــ تــآ نویسنــــده دیــگهـــ احتیــآج داریـــــمـــ ...
 
درست ســــهـــ تااااااااا .....
 
هر کـــی خواست اسمـــشو بگـــهــ تا رمزو برآشــ بفرستیــمــ :)
 
درزمـــ هر پستی که میزاریـــمــ پایینش مینویسیمـــ از کیهـــ
با تشکـــر

خَنــــ تبسمــــده پیلیز


♥ یادداشت ثابت - سه شنبه 95/1/11 ساعت 7:21 عصر توسط F# N#M #M نظر

فقط امیر

بـــرای بودنــت میـــمانم وبرای دیدنــت میمــیرم باش تا بمـــانم و بمـــان تا نمیرم?

دوست داشـــتنت هــوس نیســـت که باشد یـــا نباشـــد نفس اســـت تـــا باشـــم تا

باشـــی

 

فقط امیر




♥ جمعه 95/4/18 ساعت 1:47 عصر توسط F# N#M #M نظر

عاشقتم عشقممممممم

عکس و تصویر فداتمــ من mahdieh#gucci

خوشحالی ینی همچین کسی داشته باشی اوووووووووووووففففففففففففففف چشه حسوداااااااااا کوررررررررررررر ها ها زندگیمممممممممم ؟ جونم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تا ته تهش باهتممممممممممممممم تا نفسای اخرم



♥ جمعه 95/4/18 ساعت 1:38 عصر توسط F# N#M #M نظر

رمان :عشق اجباری (والیبالی )

قسمت2
رفتم تو خونه کفش دایی حمید رو میتونستم خیلی قشنگ تشخیص بدم
اما کتونی که بغل کفش حمید رو نتونستم شناسایی کنم
گفتم حتما مال پارسا دوست حمیده
خیلی عصبانی شدم نمیدونم این حمید و پارسا خونه زندگی ندارن همیشه خونه ما چتر میندازن??????
شروع کردم به باز کردن بند کفشم و با سرعت نور شروع کردم به حرف زدن:
حمید الهی بمیری
هر روز هر روز با ی دوست خل تر از خودت میاین خونمون تلپ میشین اصلا به این فکر نمیکنی
شاید من بدبخت معذب باشم
اخه من چ گناهی کردم
که تو شدی دایی من
بابای من چ گناهی کرد که تو شدی برادر زنش
حمید بابام با این که رییس کارخونست و داراییش خداروشکر زیاده ولی من احساس میکنم تو با این کارات و مهمون دعون کردنات داری ورشکستش میکنی

_کفشم رو در اوردم و رفتم طرف
پذیرایی _
حمید به قول خودت تو فدراسیون والیبال کار میکنی
ولی همش توپ جمع کن ها رو بر میداری میاری خونمون
تا حالا شده
ی والیبالیست رو تور کنی و بگیر بیاری خونمون
باهاش حرف بزنی بگی من  ی خواهر زاده دارم تو سنه ازدواج
دنبال ی کیس خوب میگرده
_به پذیرایی رسیدم_
با اون دیدن اون شخص قد بلندی که به احترامم بلند شد
حرفم رو خوردم
از پاهاش شروع کردم به آنالیزش تا رسیدم به صورتش
ی شلوار جین مشکی
با ی تیشرت آبی
رسیدم به صورتش
قشنگ معلوم بود جلوی خودش رو نگه داشته که بلند نزنه زیر خنده
امکان نداشت اینی که جلوم بود سعید معروف بود
وای نه خدا
خاک بر سرت کنن مهدیه این مزخرفات چی بود بلغور کردی؟؟؟

سعید_سلام خانوم خوب هستید؟
به خدا من قصد مزاحمت ندارم
و قصد اینم ندارم که خودم رو خونه ی شما سیر کنم
شرمنده ام اگه معذب هستین
امشب اینجا میمونم
از فردا میرم هتل
تا کارم تو شهرتون تموم بشه و برگردم تهران
حمید گفت:مهدیه
هوی مهدیه
خوردی پسر مردم رو چقدر نگاه میکنی
گفتم:س...سلام
خوب هستین آقای معروف ؟؟
خیلی خوش اومدین
صفا آوردین
قدم رنجه کردید
مقدمتون گل بارون
این حرفا چیه
منزل خودتونه
شما خودتون صاحب خونه اید
سعید:
??????????
حمید:مهدیه جان عزیزم بیخیال
برو دایی جون
بابام:آقای معرروف این مهدیه ی من اینجوری نیست  ی دفعه شما رو دید هول کردا
سعید با این حرف بابا باصدای بلند از ته دل خندید و خنده خنده گفت:بله از مدل حرف زدنشون معلومه که هول کردن
آب شدم رفتم تو زمین دلم میخواست زمین دهن باز کنه و من بیوفتم توش
با خجالت گفتم ببخشید
و سرم رو کج کردم و به طرف اتاقم رفتم
وقتی اومدم تو اتاق خیلی راحت میتونستم صدای خندهاشون رو بشنوم
رفتم جلوی آینه وای
حق دارن بهم بخندن...

 



♥ چهارشنبه 95/4/9 ساعت 2:18 عصر توسط F# N#M #M نظر

رمان : عشق اجباری (والیبالی )

قسمت1
امروز قرار بود توی سایت دانشگاه جواب قبولی های امتحان این ترم درس منطق و فلسفه رو که با استاد ملکی برداسته بودیم  بزنن...
با ذوق و شوق با آوا اومدیم تویی حیاط دانشگاه،روی صندلی نشستیم
آوا لپ تاب رو روشن کرد
با هزار بدبختی سایت دانشگاه رو بالا آوردیم و رفتیم صفحه قبولی ها

وای خدا امکان نداشت
بازم اسم من و آوا توی صفحه ی قبولی ها نبود
ای تو روحت استاد ملکی قبرت گل بارون بشه انشاالله
این سومین ترمی بود که این درس مسخره رو مشروط مشدیم

آوا داشت همین جوری نگام میکرد
بهش گفتم چیه بد بخت ندیدی؟؟؟
یهو نطقش باز شد
_مهدیه حالا چ خاکی تو سرمون بریزیم؟
بعد مثل دیوونه ها زد زیر خنده
_ولی خداییش مهدیه ، من و تو توی این درس از اولشم خنگ بودیم
اصلا مگه من و تو میدونیم منطق چیه که میخوایم امتحانش رو بدیم؟??????

از خندش خندم گرفت راست میگفت؛
بهش گفتم :راست میگی آوا من اگه از منطق چیزی سر در میاوردم
میشستم با بابام منطقی حرف میزدم که اجازه بده بیام و با تو پیش هم زندگی کنیم نه این که من مثل دیوونه ها از نوک تهران تا ته کرج برم الانم پاشو که باید اول تو رو برسونم خونت بعدم خودم برم خونون
آوا وسایلش رو جمع کرد و به سمت پارکینگ رفتیم
بعد از رسوندن آوا به خونش و خداحافظی از آوا
شروع کردم به گاز دادن
تموم توان و نیروم رو ، روی پدال گاز گذاشتم و برای خودم تجسم میکردم که پام روی خرخره استاد ملکیه????
سه ساعتی گذشت و من تو این ترافیک وحشت ناک دم غروب بالاخره به خونه رسیدم
با اعصاب داغون ماشین و پارک کردم
رفتم تو خونه کفش دایی حمید رو میتونستم خیلی قشنگ تشخیص بدم
اما کتونی که بغل کفش حمید رو نتونستم شناسایی کنم...



♥ چهارشنبه 95/4/9 ساعت 2:17 عصر توسط F# N#M #M نظر

عشق من

رفیق شفیق *____* عاشقتم رفیق تا جون دارم میمونم باااات ...shayan#arta#sasan



♥ سه شنبه 95/4/1 ساعت 1:14 عصر توسط F# N#M #M نظر

سید و شهرام ب علت خواب الودگی از پرواز دبی ب تهران جا موندن و ام

عکس و تصویر سید و شهرام ب علت خواب الودگی از پرواز دبی ب تهران جا موندن و ...

شهرام و سید ب دلیل خواب الودگی از پرواز دبی ب تهران جا موندند خخخخخ

 



♥ سه شنبه 95/3/18 ساعت 12:20 عصر توسط F# N#M #M نظر

یهویی شادی خخ . سلام خدا قوتت بهت

عکس و تصویر شادی موسوی خواهر سید محمد موسوی



♥ یکشنبه 95/3/16 ساعت 1:13 عصر توسط F# N#M #M نظر

شادی جون

عکس و تصویر شادی موسوی



♥ یکشنبه 95/3/16 ساعت 1:13 عصر توسط F# N#M #M نظر

ی دونه ها

عکس و تصویر .



♥ یکشنبه 95/3/16 ساعت 1:12 عصر توسط F# N#M #M نظر